حمد الله مستوفي قزويني
171
تاريخ گزيده
با لشكرى بجنگ خالد فرستاد . جابان ، لشكر خود را ] [ 1 ] بر كنار فرات ضيافت مىكرد . خالد با لشكرى بر سرشان رسيد . سفرهاى طعام بگذاشتند و آلات حرب برداشتند و روى بجنگ نهادند . قوت ايشان با دولت اسلام و مردى خالد . بسنده نبود . از عجم چندان كشته شد كه آب فرات از خونشان رنگ بگردانيد . مسلمانان بعد از انهزام عجم بسر طعامهاى ايشان رسيدند . نان رقاق را كاغذ و حلواى قندى را زهر پنداشتند . خالد ايشان را دل داد تا بخوردند . خالد با لشكرى بولايت امغيشيا [ 2 ] رفت كه اكنون شقاثا [ 3 ] خوانند و آن را خراب گردانيد . مردم شهر حيره از جهت آنكه در امغيشيا املاك داشتند ، از عهد خالد بگشتند و بجنگ آمدند . خالد با ايشان حرب كرد . مهتر شهر حيره كشته آمد و شهريان منهزم گشتند . خالد به خورنق شد و مثنى بن حارثه را بجنگ حصار حيره فرستاد . مثنى كار بر ايشان تنگ آورد [ 4 ] عبد المسيح مهتر ايشان به صلح بيرون آمد و پيش خالد رفت . خالد صلح قبول كرد . عبد المسيح پارهء زهر هلاهل داشت . خالد پرسيد چيست ؟ گفت زهر است ، آورده بودم تا اگر شفاعت قبول نكنى ، قدرى بخورم تا هلاك شوم و بى حرمت با پيش قوم نروم . خالد آن زهر ازو بستد و بر آنجا خواند كه : بسم الله الرحمن الرحيم بسم الله الذى لا يضر مع اسمه شيء فى الارض و لا فى السماء [ و هو السميع العليم ] [ 5 ] ، و در كشيد . عرقى از جبين او بيرون آمد و هيچ گزندى نكرد . مردم متحير شدند . اما با قدرت خداى تعالى جاى تعجب نيست : باز از عجم سپاهى گران با پهلوانى شير زاد نام بجنگ مسلمانان آمدند . تمامت به آهن پوشيده بودند چنان كه جز از چشم هيچ پديد نبود . مسلمانان بر ايشان تير باران كردند . از عجم فراوان كور شدند . ناچار با او صلح كردند [ 6 ] . خالد برفت و بر انبار
--> [ 1 ] - ب ، ندارد [ 2 ] - تصحيح از طبرى . نسخ : ق : معيشا - مغيشا - ف : معيشار [ 3 ] - تصحيح قياسى . ر : سفانا - ق . شفانا - ف : سفايا ( رك . بلدان الخلافة الشرقية ص 90 و صفحه 65 كتاب The Lands of of the Eastesn Caliphate ) [ 4 ] - ق : كرد [ 5 ] - ق ، ف ، ندارد [ 6 ] - اين جنگ به همين جهت بنام « ذات العيون » معروف شده .